دربوستان زندگیم دیگرنیازی به بوییدن گل هانیست٬ چون توعشق من٬ عطرهمه ی گلهایی.
زندگی را راهی است پرسنگ وخاراوآکنده ازخارمغیلان٬ آنان که ازراه است وشیوه ی انصاف
پافراتر نهندوبخواهندباعواطف انسانی واحساسات پاک بشری بازی کنند پایشان به تیغ بی ذریغ
خون آلوده شده٬ وراه مانده می شوند. این راه صعب ودشوار که درتیرگی پنهان شده است٬
آنهارادردوستی هاوعشق های پاک قهرکرده اند دراعماق خودرسوب می دهد٬ ودرخودنابود
می کند. بایددرعشق٬ نخست اندیشه کرد٬ آن گاه ثبات ومقاومت پیشه نمود.چون این شیوه ی
راستین عشق ودلدادگی است! تدبیرپسندیده درعشق٬ آدمی راازهوی وهوس های آلوده ٬
دور می سازد.صفاو پاکی٬ راستی ودرستی٬ دل آدمی راپرازآرامش وروانش راپررضامی کند.
عشق من٬ روزی می رسدکه دیگرنه ازمن نشانی است نه ازتو٬ آن روز یک چیزمیان من وتو
جاودان است وآن همین عشق پاک ودوراز گناه است. همانطور که عشق شمع وپروانه وبلبل
جاویدمانده است. اگر نتوانستیم پروانه باشیم٬ پس شمع می شویم تادرماتم عشق بسوزیم٬
بسوزیم تاازماخاکستری به جاماندکه پیوسته بوی بهارعشق داشته باشد.
.............. وشماای حقدها٬ حسدها٬ ابلیس بدبینی وتوای عفریت سوء ظن ووسوسه ازمن
دورشوید. اینک دردشت پرهراس عشق منم وعشق من. بگذارید تادردلش جستجوکنم وببینم
جای من ازلی وابدی است یا...............؟؟!!!

نوشته شده توسط Paniz در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت
صبحگاهان که سایه های نیم رنگ افق باهم درمی آمیزدوهرلحظه نقاش طبیعت باقلم موی اکلیلی اش روی
این رنگهای سایه روشن٬ رنگ طلایی می کشد٬ آن لحظه که دگربار هیاهوی بسیار٬ جهان رادرخودفرو
می برد وزندگی هیجان همیشگی خودرااز سر می گیرد.شامگاهان که پرتو سرخ وزردوسیاه٬ کوه هاو
دریاها رافرامی گیرد وابرهاسایه های اوهام خودرا به مشتاقان و خستگان ارمغان می کند. آن لحظه که
دگربارفروغ روز٬ ازمیان رفته وصداهاخاموش می شوند وهیاهوی بسیارجایش رابه زمزمه های مرموز
میدهد. نیم روز٬ هنگامی که ازپروانه های جنگلی تنها زمزمه ی بال هایشان٬ نرم وآرام به گوش می رسد
وپرندگان آزاد ازاین شاخه به آن شاخه می پرند وآهنگ ریزش آب ریزها بانفیرباد وبهم خوردن
سرشاخه ها٬ درهم می آمیزند.همه ی آنان هماهنگ بایکدیگریک چیز رازمزمه می کنند.می گویند:
(( دخترک شوریده دل آشفته حالی درنقطه ای ازاین شهربزرگ پیوسته دراندیشه ی تو٬بهیادتو وبه امیدتو
زنده است ولی تو اوراباور نداری وعشق اورا به حساب نمی آوری.
به یادآور: هنگامی که پونه ها٬ به روی گورمن برویند ولاله های سرخ بشکفند.لحظه یی که عطر دل آویز
بهاران جهان را فراگیرد وعقل وجان عشاق راگروگان وصال شان کند. تونیز دربهاران برمزارم بگذر وآن
لاله های سرخ را ببوو زیور پیراهن مردانه کن. این کار رابکن تادردل خاک شادباشم که عشق ومحبوب
من برمزارم آمده ودلم راشاد کرده.و بدانم که هنوزم مرا ازیاد نبرده ای و خاطراتمون را به باد فراموشی
نسپرده ایی تا ارام بگیرد این دل دیوانه ی من.

نوشته شده توسط Paniz در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت
وقتی که تنهاومتفکر درکنارتو نشسته٬ دستهای مهربانت رادر دست می گیرم وروح خودرا به
لذات دیدار رها می کنم٬ ازخودبی خبرمی شوم وجریان ساعات رابه چشم فراموشی می نگریم٬
هنگامی که باهم درمیان کوچه ها راه می رویم وتوبا نغمات روح بخش٬ گوش جانم را نوازش
می دهی ٬ یامن عهدوپیمان شبهای دراز را باتو باز می گویم٬ خود سوگند می خورم که جزتو
کسی راستایش نکنم٬ یازمانی که پیشانیت رابرزانوی لرزان من نهاده مراچون پروانه یی
که بی اختیار ازبرگ گل آویزد مفتون دل پر محبت خود می سازی٬ ناگهان تیری از اندیشه
وبیم دردلم می نشیند٬ مرارنگ پریده ولرزان وپریشان دل می بینی که در عین سرور٬ بی اراده
اشک ازدیدگانم فرومی ریزد.
پس درآغوشم می کشی وعلت گریه ام رامی پرسی.؟ ازچشمان تونیز قطراتی چندفرو می غلتد
وباآب دیدگان من در می آمیزد. می پرسی که دلت ازچه گرفته؟ چراگریه می کنی؟
می گویی ای مایه ی عشق من٬ رازدلت رابرمن فاش کن تاشاید ازبیان آن٬ آلام درونی ات
تسلی یابدومن بتوانم دل اندوهگین ات رااز دل خویش مرحمی سازم.ای نیمه ی وجودمن!
دیگر سبب گریه واندوه مرا مپرس؟! زمانی که درآغوش تو جای دارم ودرآئینه ی روی تو
می نگرم ٬ هیچ کس رازیر این گنبد واژگون کامرواتر ازخود نمی بینم٬ ولی دراین ساعات
سعادت بخش نیزسروش پیوسته درگوش من فرو می خواند که شاهین زمان شاید آن سعادت
رابرباید ونسیم حوادث شمع عشقمان را خواهد کشت٬ آن وقت است که مرغ روحم بااضطراب
فراوان درفضای مبهم ومرموز آینده بال می گشاید ودر دل می گویم:
سعادتی که به فنامحکوم باشد خواب وخیالی بیش نیست.

نوشته شده توسط Paniz در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
همه سوخته دلانی که ازاندوه دل گریزپا٬ گردملال بر جانشان می نشیند٬ ناچاردرخلوت خودبزمی می آرایند
ئدل خودراپروانه و غمشان راشمع انجمن می کنند. غروب زندگی شان پرتواکلیل زردگون خزان است و
سپیده دم حیاتشان امیدی بی فرجام.............. شامگاه زندگی شان مخمل رنگ سرخ رویاهاست وصیحگاه
عمرشان امیدبه سودای دیدارو وصال دلدار.............. وتناخدا میداند که غروبشان چگونه به سپیده می رسد
وصبحگاهشان به غروب.
دردآنها دردعشق است.دردی که نزدهرکس٬ نخست مقدس وخدایی است وبعدغنچه این گل بهشتی را ابلیس
می بویدو چه میدانیم؟٬ شایداونیز ازحسرت بگرید و به سرب مذاب دلش این نهال را آب دهد.
هر سوخته دلی که زبان جانش یارگنه کار ربوده٬ به ناچار حرف دلش رااز زبان سخن سرایان به جان دل
می شنود. روبه (( حافظ)) می آورد تا بلکه چاره ایی یابد٬ می شنود:
امشب زغمت میان خون خواهم خفت وزبستر عافیت برون خواهم خفت
باورنکنی٬ خیال خودرا بفرست تادرنگرد که بی توچون خواهم خفت
بی اختیار دلش به حال حافظ می سوزدو غمش رابرای لحظه یی کوتاه ازیادمی برد. آزرده خاطر دست سوی
آسمان می کندو می گوید:
(( کنم هرشب دعایی کزدلم بیرون رود مهرش))
ولی همان دم دلش می گیردو می بیند حافظش محبوب راجایی بس رفیع نشانده ومی گوید:
شاه نشین چشم من تکیه گاه خیال توست
جای دعاست شاه من ٬ بی تومباد جای تو
ازاین رو سخت قافیه ی دل رو می بزه ونداسر میده:
(( ولی آهسته می گویم الهی بی اثرباشد))
این بارپای برمحراب بوستان می نهدو به امید این که شاید سحرش به سپیده بی انجامد٬ چشمش برشعری
می افتدکه استاد غزل داداز دل دیوانه برآورده وقصدآن دارد که هستی اش رابه پای یار بریزد٬ به امیداین
که شاید رحمی به حالش کند:
ندانم ازمن خسته جگر چه می خواهی؟ دلم به غمزه ربودی٬ دگر چه می خواهی؟
اگرتو بردل آشفتگان ببخشایی زروزگارمن٬ آشفته ترچه می خواهی؟
چه کندکه آشیان دلش تنها قدم گاه خاطرات محبوبش است٬ خاشاک این لانه از تیغ هایی غم پراست وگرد
ملال خانه رابرای منزلگه یار کهنه ساخته واینک تنهای تنها مانده.

نوشته شده توسط Paniz در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت
من ازیک سیب شروع شدم٬ ازیک درخت درباغچه ای که ازبهشت جداشده بود.من ازیک حرف
شروع شدم٬ ازدهان پرنده ای زیبا که دراعماق کهکشان راه خود راگم کرده بود.
یک سیب ویک حرف سرمایه قشنگی است نه؟ سیب را به ۲نیم می کنم. نیمی رابه تو می دهم ونیم
دیگر رابه دریا تاپس فردا رودهای فراوانی به دنیاآورد. یک رودسهم تو...... یک رودسهم من.....
ویک قایق کوچک برای هر دومان.
بیابه سمت آوازهای بکرپارو بزنیم.چه خوب بود کسی برای شب های بلندمن قدری خورشید می آورد
.......... ٬ من سهم خودرابه سایه ها می دادم وبه دخترکی تنها که درچهار راههای زندگی برای
عابران خسته آرزوی خوشبختی می کند٬ چه خوب بود کسی ازفراسوی باران می آمد وبخت وکلامم
را ازخوابی هزاره بیدارمی کرد...... آن وقت تاآخرین دقیقه حیات درمیان ستاره راه می رفتم
وبرای آنهاازتو می گفتم.. بیاتا فرشته ها بالا برویم آنجاکه افسانه های کهن درمه غلیظی شناورند.
یک لبخند شکفته سهم تویک دلتنگی ملیح سهم من. اگرتو بخواهی اگرمن بخواهم آنقدر می توانیم
بالا برویم که به روزهای دست نخورده ازل برسیم وپرهای نازنین راز را لمس کنیم.
بیاتا آرزوهای زلالمان بالا برویم.......... یک شوق کودکانه سهم تو یک حسرت طولانی سهم من٬
اگرفرشته ها برای من وتو دعاکنن آسمانهاازهم خواهند شکافت وماناگهان پنجره سپیدی راکه
خداپشت آن نشسته خواهیم دید.
نوشته شده توسط Paniz در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب می کنی
دریارو آتیش می زنی٬ ابرارو بی تاب می کنی
وقتی فقط اونو می خوایی ماهونشونه می کنی
می ری توقلب آسمون صبرودیوونه می کنی
وقتی می بینی عاشقی دنیارو می ریزی به پاش
طلارو قیمت می ذاری بابرق ناز خنده هاش
وقتی می فهمی عاشقی می ری سراغ پنجره
قلبتو می سپاری دس قصه وعشق وخاطره
وقتی می فهمی عاشقی سوار رویاها می شی
می ری تاجاده های دور٬ اون بالاها خدا می شی
وقتی می بینی عاشقی٬ ماهو می خوایی شکار کنی
می خوایی که خورشید خانومو٬ یه شب بری بیدار کنی
وقتی می فهمی عاشقی سنگ وباشیشه می بینی
گمشدتو مال خودت واسه همیشه می بینی
وقتی می بینی عاشقی باآینه خونه می سازی
رنگین کمون و میاری توگردن ماه می ندازی
وقتی می بینی عاشقی می خوایی همه خبربشن
گلا به خاطرشما تازه وتازه تربشن
وقتی می فهمی عاشقی می بینی پادشا شدی
ازهمه ی مردم شهریه آسمون جداشدی
وقتی می بینی عاشقی خودت می مونی وخودش
جونتو حاضری بدی٬ به خاطر تولدش

نوشته شده توسط Paniz در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان مهربان وهمراهم امیدوارم دلتان مثل بهار سبز٬ وقلبتان مثل آسمان
آبی ومثل کوه دماوند استوار باشین. از هموتون ممنونم که درمنو یکسال همراهی کردین وتنهام
نذاشتین وهمیشه با حرفهای قشنگ وپر از محبتتان دل منو آروم کردین وهمیشه با
نظراتتان راهنماییم کردین امیدوارم سال جدید سالی پراز عشق وامید ومحبت و شادی
براتون باشه الهی به تمام آرزوهای قشنگتون دونه به دونه برسین نزدیک سال تحویل
همتونو دعامی کنم شماهم منو فراموش نکنین.
بهار مبارک.
سال نو همتون مبارک همراه با بهترین آرزوهای قشنگ
برای تمامی شما عزیزانم.

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
بهارزودتر ٬ بهارزودتربیا
که دردلم پراست شور گفتگو
که خفته دروجودمن٬ هزارشوق وآرزو
بهارزودتربیا
چوگل شکفته می شوم مبادا آن که برف های بهمنی
درون غنچه ٬ برگهای عشق سرکشم تبه کند٬ به خاک نیستی کشد
دل مراسیه کند بهرزودتربیا
پرستوی خیال من کشیده بال ٬ تاکند به کنج سقف لانه ای
وهرزمان برای مرغکان بسته پر دوباره سردهد ترانه ای
بهارزودتربیا مباد آن که ابرهای تیره رودوباره رنگ نیستی کشند روی آرزو
بهرزودتربیا بریز روی زلفهای سرکشم
شکوفه های سیب را که چون عروس٬ جلوه گرشوم
زتلخی زمانه وگذشت عمر٬ بی خبرشوم بهرزودتربیا
که دل درون سینه بال می زند درآرزوی سبزه های رسته درکنارجو
درآرزوی آن نسیم صبحدم که هرزمان پیام عشق می برد به خانه خانه٬ کوبه کو
بهرزودتربیا که کوره رههای زندگی٬ شوند پر زپونه ها
زلاله های آتشین٬ زسبزه های دلنشین بهارزودتر بیا
که آسمان پرزستاره گان شود دل پرزآرزوی من
زنوگهرفشان شود

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
اینم گل رزی که مرد به همسرش هرسال تقدیم می کرد منم به
شما دوستان تقدیم میکنم.
نوشته شده توسط Paniz در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
اسم داستان: هرسال یک سبدگل رز
هرسال هنگام تولدهمسردلبندش٬ شریک زندگی اش وزن زیبایش یک سبدگل رزمی فرستاد. هرسال
یاداشتی به سبدمی چسباند که روی آن این جمله به چشم می خورد:(( لمسال بیشترازسال گذشته
درچنین روزی دوستت دارم.سال به سال٬ عشق من به توفزونی می یابد.)) زن می دانست که دیگرسال
آینده ای درکار نیست.می دانست که دیگر کسی برایش گل رز نمی فرستد.مطمئن بودکه مردش
همیشه ازچند روزقبل سبدگل رز راسفارش می دهد.ولی شوهرخوبش نمی دانست که اندکی به بسته
شدن دفترزندگیش نمانده.مردهمیشه دوست داشت تمام کارهارا زودترازموعد مقرر انجام بدهد. بدین
ترتیب٬ اگرگرفتاری کاریش بیش ازحدزیاد می شد مطمئن بودکه همه چیز به خوبی پیش خواهدرفت و
کوچکترین اختلالی به وجودنخواهد آمد.زن ساقه گلهارا هرس کردوآنها رادریک گلدان بسیارزیبا وشکیل
جای داد.سپس گلدان راروبه روی تصویرخندان شوهرش قرارداد. ساعتها روی صندلی موردعلاقه
همسرش نشست. به عکس خیره شده بود ودرهمان حال نگاهی به گل رزهای بسیارزیبای درون گلدان
می انداخت. یک سال گذشته بود٬ وزن چاره ای جز زندگی بدون همسرش نداشت. تنهایی٬ خلوت وانزوا
جای خالی همسرش رااشغال کرده بود.درسا راس همان ساعت همیشگی٬ زنگ درخانه به صدادرآمد
ووقتی درراباز کردچشمش به یک سبدبزرگ گل رزافتاد. سبدگل رابه درون خانه برد٬ وچنددقیقه بعد در
حالی که باترس ووحشت فراوان به گلها خیره شده بود٬ گوشی تلفن را برداشت وشماره مغازه گل
فروشی گرفت. صاحب مغازه گوشی رابرداشت وزن ازاو خواست برایش توضیح بدهدجریان ازچه قرار
است؟! وچراکسی قصدداشته بعداز یک سال چنین بازی دردناکی سراوبیاورد؟ صاحب مغازه درجواب گفت
: ((میدونم شوهرشمابیشترازیکساله که مرده. می دونستم که زنگ می زنین ومی خواین بدونین جریان
ازچه قراره. هزینه اون سبد گل که امروزدریافت کردیدازقبل پرداخت شده .همسرتون همیشه کارهاشو
زودتراز موعدانجام میداد. هیچوقت کاری روبه شانس واگذار نمی کرد. من الان یه سفارش دایمی پیش
رودارم. این کاهمسرتونه وشماهرسال روزتولدتون یه سبدگل رزدریافت می کنید! راستی یه چیزدیگه .
همسرتون سالهاقبل یه یاداداشت کوچولو نوشته بودودادش به من وسفارش کردبعداز یک سال که
فهمیدم دیگه ایشون درقید حیات نیستن ٬ این یادداشت برای شماارسال بشه.)) زن تشکرکردو گوشی
راگذاشت.گریه امانش رابریده بود.بادستانی لرزان٬ کارت رابازکرد. داخل کارت ٬ چندجمله خطاب به او
نوشته شده بود. سکوت سنگینی برخانه حاکم بود. زن نگاهی به متن نامه انداخت وشروع به خواندن
کرد: آرام جانم سلام! میدانم یک سالی می شودکه دیگر درکنارت نیستم. امیدوارم کنارآمدن بااین
مساله خیلی برات سخت نباشد.میدانم نصیبت تنهایی شده٬ ومیدانم که تنهایی درد جانکاهی ست.
اگرتوهم به جای من مرده بودی٬ بازهم میدانم که چه عذابی می کشیدم. عشقی که مابه هم داشتیم
زیبایی خاصی به زندگی مان بخشیده بود.واژه هاازبیان شدت عشق من به تو ناتوانند.توهمسر خوب
من بودی٬ تودوست خوب من بودی. عشق راباتوفهمیدم. توهمه نیازهایم رابرآورده کردی. میدانم یکسال
است که مراندیده ای ٬اما لطفا" سعی کن اجازه ندهی که غم مهمان خانه دلت شود. می خواهم
خوشحال باشی٬ حتی هنگامی که درحال پاک کردن اشکهایت هستی. برای همین است که هرسال
برایت گل رزمی فرستم.وقتی سبدگل به دستت می رسد٬ تمام شادیهایی رابه یادآور که باهم داشتیم.
وبه یادنعمت هایی بیفت که هردوباهم ازوجودشان برخوردار بودیم. من همیشه عاشق توبودم٬ ومیدانم
که برای ابدعاشقت خواهم ماند. اما٬ دلبندم٬ توبایدزنده بمانی وزندگی کنی. سعی کن همیشه وهر روز
یابنده شادی در زندگی ات باشی.گل فروش هرسال به درخانه می آید. تنها زمانی دست از این کار بر
می داردکه دربه رویش بازنشود. به اوسفارش کردم که همان روز ۵ مرتبه به خانه سربزند٬ مبادا که به
قصدی ازخانه خارج شده باشی. امابعداز بارپنجم ٬ بدون شک می داند که گلها را کجابیاودر!از قبل به او
گفته ام! گلها بایدهمان جایی فرستاده شوند که میعادگاه همیشگی من وتوخواهد بود!
نوشته شده توسط Paniz در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
تابشکند دوباره همه برگ وبارمن
کی می وزد نسیم دل انگیز یارمن؟
کی می شود صدای توجاری ازاین سکوت
کی می رسد به صبح٬ شب انتظارمن؟
روزی که دف به رقص درآید دست تو
روزی که عاشقانه بخواند٬ سه تارمن
شادمخ که درهجوم نفس گیرکینه ها
شد دستهای خسته تو٬ سایه سارمن
پائیزی می رسد ولی ازکینه اش چه باک
گل داده ام همیشه به یمنت٬ بهارمن.......

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت
مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تاعاشقانت دخیل ببندند!
ومن بیم ناکم ازکلیدی که قفل احساست را بگشاید٬
ودستی که پنجره ات را!!!

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
من هرروز درتلاشم تاخاطرم بماند٬ وتوهرشب دعامی کنی که فراموش منی!
خاطراتمان چه بلاتکلیف اند!!!![]()
برای اثبات بهترین بودنت٬ چندرای باید خرید تاانتخابات قلب تو عادلانه برگزارشود؟!!![]()
می گویی برای قلبت دامی پهن کرده ام ٬ تادوباره عاشقت کنم
" عزیزکم. کسی این گونه تا به حال............
کلاغ هم نگرفته!!!![]()

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودم مدام دستم راازدست نگرانی که مراقبم بودرهامی کردم
وآرزویم بودکه یکبارهم که شده تنهاازخیابان زندگی روشوم
حالا که دیگرنمی شودبچه بودوفقط می شودعاشق بودازسربچگی٬
هرچه وسط خیابون زندگی سربه هوا راه می دوم هیچکس حاضر
نمی شود دستم رابگیردوبرای لحظه ای حتی مراقبم باشه.
نیازعاشقان معشوق رابرناز می دارد
توسرتاپاوفابودی تورامن بی وفاکردم!!!

نوشته شده توسط Paniz در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
به یادآور...................
سعادتی که به فنا محکوم است..................
وقتی که عشق در قلبت جایی می گیرد............
سیب.... نیمه ای مال من......... نیمه ای مال تو
وقتی می بینی عاشقی
بهار
دوستان عزیز این یه داستانه که من یه جاخوندم خوشم اومد دلم نیومد برای شما ننویسم امیدوارم خوشتون بیا
درباره وبلاگ

زندگی شایدآن لحظه مسدودیست که نگاه من درنی نی چشمان توخودرا ویران می سازد/ودراین
حسی است که من آن رابا ادراک ماه وبادریافت ظلمت خواهم آمیخت/سهم من اینست/سهم من
اینست/سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن راازمن می گیرد/ سهم من پایین رفتن از پله ی متروکست وبه چیزی در پوسیدگی وغربت واصل گشتن/سهم من گردش حزن آلودی درباغ خاطره هاست ودراندوه صدائی جان دادن که به من می گوید: دستهایت رادوست دارم.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY